رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

تولد خودم مبارک

٢١ خرداد تولدم بود  مامان جون زحمت کشید برام جشن خودمونی گرفت و خوش گذروندیم  شمع 24 سالگی رو فوت کردم . بابایی کادو 300تومن پول داد ومامان جون هم برام ست تاب شلوارک  گرفته بود نت خونه قطع هست الان هم اومدم کافی نت  .   ویندوز لپ تاپ پریده تا چند روز نت نداریمو فعلا بای        دیروز برای رادوین کفش تابستونی خریدم  طبی هست واصلا پاهای کوجولوش اذیت نمیشه  همین کفش کوچولوش شد 80 هزار تومن  ...
23 خرداد 1392

بدون عنوان

پارک اب واتش ساعت خورشیدیدر اب و اتش دریاچه مصنوعی وابشار تهران این ارگ رو زندایی جون برات کادو گرفته بود   ...
23 خرداد 1392

تعطیلات خرداد

 سلام به دوستای خوبم .  بعد از مراسم تولد رادوین روز یکشنبه  دیگه وقت واکسن 1 سالگی گل پسرم بود . با کلی استرس با مامان جون (مادر شوهرم) رفتیم بهداشت خیابون ولیعصر .  همین که نوبت  رادوین شد سریع از اتاق اومدم بیرون دیگه بغضم ترکید  و هی گریه  میکرد  واقعا دست خودم نبود وقتی که چهره مظلوم رادوین رو  دیدم ناراحت شدم و گریه میکردم   اونقدری که من گریه کردم رادوین گریه نکرد  بغلش گرفتم بهش اب دادم  دست خودم از استرس میلرزید  اون لحظه دعا میکرد که هیچ بچه ایی مریض نشه .چطور یه مادر  میتونه مریضی بچه اش رو تحمل کنه دکتر گفت علائم واکسن 1 هفته بعد خودش رو نشون میده&n...
18 خرداد 1392

7 و 8 مروارید

رادوین جونم 7 و 8 مرواریدت مبارک باشه عزیز دلم وقتی میخندی اون مرواریدای خوشگلت برق میزنه و امروز 2 تا از دندونهای اسیاب پایینی جونه زده . من و بابایی کلی به رادوین تبریک گفتیم و هی ماچش کردیم  خدا رو شکر پسرم اذیت نشد ...
18 خرداد 1392

بدون عنوان

سلام سلام خوبید ؟ پنجشنبه  صبح  زود بیدار شدم و به همه اس مس دادم (سال پیش  در یک روز بهاری قصدکی در گوش گل سرخ رازی را گفت وان راز میلاد  فرشته ایی به نام رادوین بود) همه از این متن خوششون اومده بود  خلاصه از صبح داشتم کارها رو میکردم ولی با رادوین خیلی سخت بود اون روز نتونستم به غذاش برسم بچه گی بیشتر شیر خورد  و لی روز خیلی خوبی بود بیشتر رادوین رو میدادم پایین پیش مادر شوهری  تا خودم به کارها برسم  خلاصه شب   رادوین خیلی خوب همکاری کرد  ولی خسته بود  و زود خوابید و ما مجبور بودیم زودی کیک رو بیاریم   و تا ساعت 1:30 همه خونمون بودن و میگفتیم و می خندیدیم ولی رادوی...
11 خرداد 1392

مراسم تولد

 بازم این اینترنت برای من بازی دراورده  الان خونه مامی جون اومدم .    فردا تولد عشق زندگیم رادوینه  نمیدونم چرا ثانیه به ثانیه های شب قبل از زایمان جلو چشمم هست   همه حرفهایی که بین من واحسان رد وبدل شد رو تو ذهنم مرور میکنم یادم به بابایی گفتم احسان اخرین شب دونفری مون هستا . خیلی عشقولانه بود   اینقدر رمانتیک بود که سوپی که درست کرده بودم رو سوزوندم    رو تخت دراز کشیدم و لباسم رو زدم بالا  50 تا عکس از شکمم گرفتم  تو حالتهای مختلف. و الان که عکسها رو میبینم تو چهره ام همش استرس هست . فردا شب پدر شوهری و مادر شوهری و عمو سامان و خواهر شوهری با شوهرش و دایی جون...
8 خرداد 1392

تولد

  قبل از هر کاری و هر حرفی می خوام با تمام وجودم و از صمیم قلبم ، از خدا تشکر کنم . می خوام خدای خودم رو شاکر باشم که تو نازنین رو به دنیای ما هدیه داد و از همه مهمتر اینکه یکسال به بهانه وجود تو شیرین عسلم ، طعم زندگی ما رو دلچسب و گواراتر از همیشه ، تو این روزگار سخت و نامهربون ، به جلو پیش برد . لذت دیدن خنده ها و گریه هات ، بلند شدنت از روی زمین ، نشستنت ، دلبری کردنت ، بابا و مامان گفتنت و خلاصه تموم خوبیهای تو ، دنیا رو برای من وبابات زیبا و دلنشین کرد . سلام پسرمی. سلام می دم به پسرم که یکسال از پا گذاشتنش به این دنیا سپری شد ، سلام به پسری که لیاقتش خیلی بیتر از توان و تلاش منه . رادوین خوبم ، چقدر قشنگه حس داشتن و ...
8 خرداد 1392